">حریم یاس



 

۱۳۸۳/٦/٧



اگر ابرها بگذارند

 

غروب بود . گونه افق گل انداخته بود. شايد از شرم ديدار ستاره هاي موعود نگاهم را از پنجره نيمه باز بيرون انداختم . در جستجوي تو تمام روبرو را كاويدم .

آسمان در هم شد . ابري در دور دست از هم پاشيد . باران روي درختان نشست . پنجره را تا كنار در يا هل دادم .

موج ها پابه پاي باد ميتاختند . ميخواستم روي در يا گل بكارم .ميخواستم موج ها را كنار بزنم ودلم را در آن درياي آبي بيقرار بشويم . نشد . مشتي موج برداشتم و در گلدان ريختم . شب بوها آبي شدند.

سياهه اي از دور پيدا شد . تو بودي . آمدي و در مقابلم نشستي و زل زدي به نخلستاني كه روي ديوار كوبيده شده بود .

گفتم : نخلستان تنهايي من را دوبرابر ميكند . گفتي : نخلستان طرح كوچكي از آن غريب بزرگ است كه هنوز كوچه هاي كوفه از تابش صداي عادل او مترنم اند .

صدايي كه در هاي و هوي غو غاييان كوتاه نيامد.

گفتم: جهان مثل غباري در عبايش سرگردان بود. گفتي: فقط كيسه اي مالامال از عشق و خرما بر شانه هاي او خم آورد .

گفتم : وقتي بغض يتيمان در آغوش او رود ميشد وقتي معبر هاي كلاغ زده گامهاي بلند او را بر نميتافتند . وقتي نامردمي ها را با دست هاي كوچك حسين و زينب در ميان نميتوانست نهاد به نخلستان ميرفت و دهان چاه را از بلور اندوه مي آكند .

هر دو خاموش شديم . اطاق از عطر حرف هاي ناگفته خوشبو شد . باد در اطاق سرك كشيد . پنجره بال بال ميزد .

گفتم: پس چرا ما حتي سايه اي از او نيستيم؟ گفتي : اگر ابر ها بگذارند .

زبانت به كلامي نچرخيد.

گفتم :چرا آن دست هاي خيبري را در كتابها پنهان كرده ايم .گفتي : اگر ابر ها بگذارند .

تن ابر ها همچنان كبود بود ...

 

اميرالمومنين حيدر