">حریم یاس



... از تو می آموزيم

۱۳۸٥/٤/٢٤



اي زهراي نجابت!

از تو درس مي گيريم:

تعالي روح و جان را در سايه عبادت ، شکوه زندگي را درصفا وصداقت، حمايت از رهبري را در سياست ، و استقامت و نستوهي را در دفاع ازامامت.

از تو مي آموزيم: سرنهادن برسجاده عبوديت را، دست نياز گشودن به آستان خداي بي نياز را، زمزمه و راز و نياز و نماز را ، شيريني کام جان با تلاوت قرآن را، يتيم نوازي و احسان و دستگيري از بينوا را ، تلاشروزانه و نجواي شبانه را، دين شناسي ، معرفت آموزي و پارسايي را.

چگونه بودن را، و ... چگونه زيستن را.

اي بتول بيداري  و بزرگواري!

سخنانت در زيبايي و عمق به وحي مي ماند، رفتارت، آينه خلق و خوي" رسول الله"، قلب مهربانت، پناهگاه حسن و حسين و تکيه گاه شير خدا بود.

وجودت، يادآورمحمد بود، سجودت، فرشتگان و قدسيان را به تسبيح و تقديس وا مي داشت، رضايت، رضاي خدا و رسول بود و خشم و غضبت، خشم پروردگار!

داناي رازها بودي و عالمه غير معلمه!

اي چشمه سار حکمت، درياي بيکران خصال نکوي تو از " دانش " و " وفا" و " حيا" موج مي زند!

در چهره ات حياي محمد (ص) نهفته است ، در گفته ات، کلام پدر هست جلوه گر ، اي مادر پدر!

اي فاطمه!...

عشق را هم ز تو بايد آموخت، و مناجات و عبوديت را، وصميميت را، و خدا را هم، بايد از کلام تو شناخت خانه از نام تو عرفان دارد و ... شب، از ياد تو عطر آگين است...


 

فينال

۱۳۸٥/٤/۱۸



 

نمای بسته

 

توپ شلیک می شود

گلی می روید

هیجان تمام تخیلم را بر می دارد

می برد وسط این مستطیل سبز

( امروز فینال است )

کسی می برد

کسی می بازد

و شگفت این بازیها

همیشه مساوی تمام می شود !

 

***

 

نمای باز

 

توپ شلیک می شود

ویرانه ای می روید

در زیتون زارها

تمام تخیلم را بر می دارم

می برم وسط خیابان

و مشت هایم را رها می کنم

( فینال امروز است )

نه جام را می خواهم

نه جان را … !

 

 

 ( لطفاً به تمامی دوستانتان ارسال کنید ) : SMS or Offline

تجمع دانشجویی – امروز 18/4/85 – میدان فلسطین – ساعت 3 الی 5 بعد از ظهر

 

پیوند : کلی زور زدم به عکس لينک بدم ( هايپر لينکش کنم ) .. ولی پرشين بلاگ و ۱۰۰۰ تا دردسر .. وقت نداشتم باهاش ور برم .. لينک عکس اينه :

http://antioccupier.com/Post-1.aspx

             

                                  


 

روايت روزهای سرد بی فاطمه ...

۱۳۸٥/٤/٧



پا به خانه میگذارم ، عطر عجیب تو دلم را به درد می آورد.

 

در گوشه گوشه خانه تو را می بینم، با همان تبسم آسمانی ات، اما تو نیستی فاطمه ام !

دلم در خانه می گیرد.دیگر همان خانه همیشگی نیست که خشت خشت دیوارهایش را نه از گِل، که از دل ساخته ایم. دیگر خانه، پناهگاه خستگی ها و غمهایت نیست که به چهار دیواری اش پناه می آوردم تا تو با آرامش کلامت، تسلی خاطرم شوی.

 

هر چه شمع روشن می کنم و هر چه چراغ ، باز هم نور نگاه تو را کم دارد .

صدای گریه زینب هم که لحظه ای بند نمی آید ! محراب خالی ات ، آتش به جانم می زند بانو !

 

***

خانه نشینی ام را تاب نیاوردم ، صدای گریه ذوالفقار هم که در غلاف بود ، به زخم هایم نمک می زند.از آن به بعد ، داغ های سینه ام ره به گوش چاه می خوانم و فقط چاه ، سنگ صبور دردهای من است.

 

از آن شبی که تابوت تو را به دوش کشیدم ، خستگی شانه هایم را رها نمی کند ...

 

هر بار که از وسعت دلتنگی کوچه های بنی هاشم عبور می کنم ، بغضی نفس گیر چنگ می اندازد بر گلوی لحظه هایم. صورتم در حرارتی گداخته از شرم و خشم می سوزد ، می سوزد و سرخ می شود و چشم هایم به اشک می نشیند ...

 

***

مادر جان ! چه کسی از روایت آن روز ها ، می داند .. روایتی که زبانم از گفتنش لال ماند .. روایتی که باعث شادی اولی و دومی ( لعنت الله علیه )  و یارانش بود .. روایتی که ..