">حریم یاس



 

۱۳۸۳/٦/۳٠



ولادت امام حسين عليه السلام 3 / شعبان

اي حسين !

اي ماندگار ترين حادثه روزگار، حاشا كه ياد بزرگي تو از از صفحه ذهن زمان پاك شود . تو آمده اي كه بماني تا عشق بماند و ايمان و انسان به بشكوهي نامت پناه برد آن گاه كه پناهي نيست .

اي طراوت پاك ! بوته هاي خشك عقل ما را به باران قيام خويش بارور كن و درختان عزت و آزادگي را در جنگل جانمان برويان.

اي امام قيام! اي اسطوره عشق و ايثار!  تو آمدي تا ماندگار ترين غزل ديوان روزگار را با خون هفتاد و دو ستاره شعله ور رقم زني .

پس با بمان كه در جنگل گرگ آلود جهان سخت محتاج همراهي تو ايم ...

يا ثارالله

 

ولادت حضرت ابوالفضل (عليه السلام) 4/ شعبان

آن شب آسمان زمزمه شادي داشت وقمر محو تماشاي صفاي يار بود؛ زمين سرمست از بوي ياس و فرشتگان در طواف، كه از حريم خدا محرمي به حرم پا نهاد ...

ولادت حضرت سجاد (عليه السلام) 5/ شعبان

رسول خدا (صلي الله عليه و آله فرمودند) : زماني كه قيامت بر پا شود ندا دهنده اي در ميان مردم حاضر در محشر با صداي بلند اعلام ميكند كه : زينت عبادت كنندگان كجاست ؟  در اين لحضه فرزندم علي بن الحسين (عليه السلام) با كمال سرفرازي و عظمت در صحنه محشر حاضر مي شوند و در ميان صفوف حركت مي نمايند .


 

 

۱۳۸۳/٦/۱٩



 

الهی؛ داغ نه را نه زبان تواند تقرير کند و نه قلم يارد به تحرير رساند . الحمدلله که دلدار به نا گفته و نا نوشته آگاه است ..

الهی؛ راز دل را نهفتن دشوار است و گفتن دشوار تر ..


 

 

۱۳۸۳/٦/٧



اگر ابرها بگذارند

 

غروب بود . گونه افق گل انداخته بود. شايد از شرم ديدار ستاره هاي موعود نگاهم را از پنجره نيمه باز بيرون انداختم . در جستجوي تو تمام روبرو را كاويدم .

آسمان در هم شد . ابري در دور دست از هم پاشيد . باران روي درختان نشست . پنجره را تا كنار در يا هل دادم .

موج ها پابه پاي باد ميتاختند . ميخواستم روي در يا گل بكارم .ميخواستم موج ها را كنار بزنم ودلم را در آن درياي آبي بيقرار بشويم . نشد . مشتي موج برداشتم و در گلدان ريختم . شب بوها آبي شدند.

سياهه اي از دور پيدا شد . تو بودي . آمدي و در مقابلم نشستي و زل زدي به نخلستاني كه روي ديوار كوبيده شده بود .

گفتم : نخلستان تنهايي من را دوبرابر ميكند . گفتي : نخلستان طرح كوچكي از آن غريب بزرگ است كه هنوز كوچه هاي كوفه از تابش صداي عادل او مترنم اند .

صدايي كه در هاي و هوي غو غاييان كوتاه نيامد.

گفتم: جهان مثل غباري در عبايش سرگردان بود. گفتي: فقط كيسه اي مالامال از عشق و خرما بر شانه هاي او خم آورد .

گفتم : وقتي بغض يتيمان در آغوش او رود ميشد وقتي معبر هاي كلاغ زده گامهاي بلند او را بر نميتافتند . وقتي نامردمي ها را با دست هاي كوچك حسين و زينب در ميان نميتوانست نهاد به نخلستان ميرفت و دهان چاه را از بلور اندوه مي آكند .

هر دو خاموش شديم . اطاق از عطر حرف هاي ناگفته خوشبو شد . باد در اطاق سرك كشيد . پنجره بال بال ميزد .

گفتم: پس چرا ما حتي سايه اي از او نيستيم؟ گفتي : اگر ابر ها بگذارند .

زبانت به كلامي نچرخيد.

گفتم :چرا آن دست هاي خيبري را در كتابها پنهان كرده ايم .گفتي : اگر ابر ها بگذارند .

تن ابر ها همچنان كبود بود ...

 

اميرالمومنين حيدر