">حریم یاس



 

۱۳۸۳/٥/۳٠



سلام دوستان

ابتدا ازتون معذرت ميخوام که نتونستم چند وقتی به خاطر يک سری مشکلات بنويسم، و درست نرسيدم که به وبلاگم سر بزنم ...

 زندگي چيست؟ چرا انسان محكوم به زندگي است؟

زندگي ميدان مسابقه اي است كه در آن بايد گداخت. زندگي فرصتي است، ايستادن نبايد كرد بايد رفت ولي به تاخت .

زندگي نبردي است اما سخت . زندگي بيشتر همراه با سختي هاست .

که بايد سوخت و سوخت و سوخت و ساخت

 زندگي شكوفه اي است كه بارور مي شود زماني، ودر آخر بارش سر به زمين مي گذارد .

زندگي ترانه است براي نوشتن براي سرودن و براي ماندگار شدن .

زندگي دفترچه اي است و تو مدادش هستي و روزگار قصه اش، آري زندگي قصه ي توست زندگي پرنده اي است كه مي رود زدست بايد جست بايد چسبيدش .

زندگي گنجينه اي است پر بها مي ربايندش آن را ، بايد جنگيد با راهزنان زندگی

زندگي نردباني است تا سرنوشت بايد تلاش كرد .

زندگی تکثير ثروتی است که نامش محبت است .

زندگی نعمتی است که پايانش رستگاری است .

پس زندگی با ارزش تر از آن است که با

                                                نا ملايمات

                                                             هوسها

                                                                   و سختی ها

                                                                                پايمال شود ...


 

 

۱۳۸۳/٥/۱٥



الان همه خوابيدن فقط منو افكارم بيداريم . امشب يه جورائيه . نمي دونم چجوري بايد بگم . اصلا نميدونم كودوم كلمه ها رو بايد از تو كوله پشتي انديشم در بيارم و روي كاغذ بذارم . آخه ميخوام راجع به ولادت ياس هستي بنويسم ..

من امشب يه حس عجيبي دارم كه بيان كردنش خيلي سخته .

راستي يادم رفت سلام كنم، سلام دوستان

خب داشتم مي گفتم ...

امشب وقتي ياس شادمهر رو گذاشتم تو وبلاگم يه جورايه ديگه شدم . رفتم تو يه حال و هواي تازه . حسابي تو افكارم غرق شدم وشروع كردم به نوشتن، نمي دونم خوشتون مياد يا نه .

آخه خيلي كم پيش مياد من حرفاي دلم رو براي ديگرون بگم ؛

خيلي هم خوشحالم كه يه گلبرگ خاكي و خانه ي ستارگان عالم به من كه كولباري جز حسرت و تيرگي گذشته رو روي دوشم مي كشم لطف كرده تا بتونم گوشه اي از حرفهاي دلم رو براتون بگم .

راستي قبل از اينكه ادامه بدم پيشاپيش ولادت ببي دو عالم، ام ابيها و يا خيلي ساده بگم مادر همه ي ما رو به همه شما مخصوصا به همه ي مادراي عالم تبريك مي گم و دورا دور دست همه مادراي مهربون دنيا رو مي بوسم ...

قلب ها مي تپند و ثانيه ها مي شمرند تپش قلب ها را

فكر ها مي انديشند و سالها مي افزايند تفكر انديشه ها را

دل ها مي گويند و قلم ها مي نويسند سخن دل ها را

چشم ها نظاره مي كنند و چهرها مي خوانند انتهاي چشم ها را

زبان ها مي گويند و نويسندگان مي مانند در پهناي وسعت زبان

اي كه حرم در حُرمتت مي ماند

و ياس از حُرمت ياس به شگفتا مي آيد

و اي كه قلم ها در بيان حُرمت حَرمت سرخم كرده اند.

« اي ياس علي »

گل ياس نبوی گر که شکوفا گردد          گل و گلزار جهان را به نظر خار کند


 

 

۱۳۸۳/٥/٩



 کبوتر شکسته پر

لب پنجره نشست . گوشه‌ي بالش خوني بود . سرشو چرخوند طرف حبيب . نگاه خستشو گره زد به چشم هاش . حبيب سلامش كرد . اونم سرش رو تكان داد، يعني «سلام» .

حبيب دستشو كشيد به سر كفتر و گفت : اين جااومدي چي كار ؟

كفتر بغ بغويي كرد و چند بار نوكش رو به هم زد، نمي دونم يعني چي .

حبيب ادامه داد :

نكنه اومدي پاي درد دلم بشيني ؟

كفتر اومد جلوتر يعني «آره»

حبيب گفت : نكنه از صدام خسته بشي ؟

كفتر همون جا رو پاش نشست ، يعني «هيچوقت»

حبيب شروع كرد :

بدنم كلكسيون تركشه، ريه هام از زور شيميايي ديگه جوابم كردن، قطع نخاعي هستم و چند ساله كنار اين پنجره، همين جور دراز كشيدم . وقتي نفس مي كشم، انگار يكي با سمباده افتاده به جون حنجره م . با هر نفس كشيدني، تمام جونم آتيش مي گيره . منو اين جوري نيگا نكن . درسته كه حالا نه مو دارم، نه ابرو؛ اما يه زموني خوش تيپيم، ضرب المثل در و همسايه بود .

مي دونم خِر خر صِدام ، گوش خيلي ها رو آزار مي ده؛ ولي او وقتا هم چين مي خوندم و مداحي مي كردم كه زمين و زمان پاي روضم اشك مي ريختن .

يه روزي صد تا رفيق دور و برم، قربون صدقم مي رفتن؛ اما حالا تا چند دقيقه ديگه توپ تحويل سالو ميزنن و من تنهام .

هيكلم رو اين جوري نبين . روي استخونا كه تو الان داري مي بيني؛ يه وقتي هم چين ماهيچه هايي بود كه چشم ورزش كارا با ديدنش چار تا مي شد . درسته كه الان ده، دوازده ساله پشتم به زمينه، اما تو ميدون كشتي، حسرت خاك كردن داش حبيب، به دل همه پهلوونا موند. شكر خدا كه آخرشم پشتم بر اون خاك اومد .

چشماي كفتر پر از اشك شده بود . با بغ بغو كردنش حرفاي حبيبو قطع كرد، يعني ديگه طاقت ندارم . بال خونيشو تكون داد؛ يعني منم پرشكسته ام . به آسمون نيگا كرد . حبيب گفت :

تو هم مثل من دوست داري بري تو خال آسمون . كفتر با همون بال شكستش پر زد و رفت . حبيبم تا وقتي كه خال آسمون شده بود ، با چشماي بي رمقش دنبالش كرد . چشمهاش همون جور به آسمون گره خورد . صداي توپ تحويل سال اومد . پرستار، وارد اتاق شد . سال نو رو تبريك گفت ؛ اما جوابي نشنيد ...